تبليغاتX
خود کشی از طبقه همکف

خود کشی از طبقه همکف

پایان نامه موقتی

سلام

امروز داشتم ارشیو نظراتمو نگاه می کردم

یاد دوستای قدیمی به خیر!

سبا  ـ احسان ـ وحید ـ علی ـ نازنین ـ امیر..........

دلم تنگه واسه روزایی که این وبلاگ تنها بهونه ی اومدنم به نت بود!

همین جا از همه دوستای مهربونو با معرفتم که میانو از نبودم گله می کنن عذر خواهی میکنم

 به امید روزی که دوباره بیام این جاو بنویسم. دوستای �لم دوستون دارم به امید دیدار!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 23:30  توسط سبا 

عزدواج

نام : كمال كلاس :دوم دبستان موزو انشا : عزدواج!

هر وقت من یك كار خوب می كنم مامانم به من می گوید:

 بزرگ كه شدی برایت یك زن خوب می گیرم.

 تا به حال من پنج تا كار خوب كرده ام و مامانم قول پنج تایش

را به من داده است. حتمن ناسرادین شاه خیلی كارهای

خوب می كرده كه مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش

 زن گرفته بود.

 ولی من مؤتقدم كه اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ،

چون بابایمان همیشه می گوید مشكلات انسان را آدم می كند.

 در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند.

 مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم.

 از لهاز فكری هم دو طرف باید به هم بخورند،

 ساناز چون سه سالش است هنوز فكر ندارد كه به من بخورد

 ولی مامانم می گوید: این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود.

 در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های

 بزرگی بوده اند كه كارشان به تلاغ كشیده شده و چه بسیار

آدم های كوچكی كه نكشیده شده. مهم اشق است!

اگر اشق باشد دیگر كسی از شوهرش سكه نمی خواهد

 و دایی مختار هم از زندان در می آید من تا حالا كلی سكه

جم كرده ام و می خواهم همان اول قلكم را بشكنم و

 همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.

 مهریه و شیر بلال هیچ كس را خوشبخت نمی كند.

همین خرج های ازافی باعث می شود كه زندگی سخت بشود

 و سر خرج عروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود.

 دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود..

خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی كم بوده كه نتوانسته

 خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق كرده ایم كه بجای

شام عروسی چیپس و خلالی نمكی بدهیم. هم ارزان تر است ،

 هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می كند!

 اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور

 می شود خودش خانه بگیرد.

زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور

 شد یك زیر زمینی بگیرد. میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها

رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن

 از زیر زمینی می ترسید. ساناز هم از زیر زمینی می ترسد

برای همین هم برایش توی باغچه یك خانه درختی درست كردم.

اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شكست.

از آن موقه خاله با من قهر است. قهر بهتر از دعواست.

 آدم وقتی قهر می كند بعد آشتی می كند ولی اگر دعوا كند

بعد كتك كاری می كند بعد خانومش می رود دادگاه شكایت

 می كند بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان!

 البته زندان آدم را مرد می كند.عزدواج هم آدم

 را مرد می كند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است!

 این بود انشای من

+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر 1390ساعت 20:34  توسط سبا 

دوست چیست؟

دوست، تقدیر گریزناپذیر ما نیست. برادر خواهر پسر خاله و

 دختر عمو نیست که آش کشک خاله باشد. دوستی انتخاب است.

 انتخابی دو طرفه که حد و مرز و نوع آن به وسیله همان دو نفری

 که این انتخاب را کرده اند تعریف می شود. با دوستانمان میتوانیم از

 همه چیز حرف بزنیم مهم تر آنکه می توانیم از هیچ چیز حرف نزنیم

وسکوت کنیم.

 با دوستانمان میتوانیم درد دل کنیم و مهم تر آنکه می شود درد دل هم

 نکرد و بدانیم که می داند. از دوستانمان می توانیم پول قرض بگیریم و

 اگر مدتی بعد او پول خواست و نداشتیم با خیال راحت بگوییم نداریم.

 و اگر مدتی بعد تر دوباره پول احتیاج داشتیم و او داشت دوباره

قرض بگیریم.

 با دوستانمان میتوانیم   بگوییم:امشب بیا خونه ما دلم گرفته و اگر

 شبی دیگر زنگ زد و خواست به خانه مان بیاید وحوصله نداشتیم

بگوییم :  امشب نیا حوصله ندارم. با دوستانمان می توانیم بخندیم

 می توانیم گریه کنیم  می توانیم رستوران برویم و غذا بخوریم

می توانیم بی غذا بمانیم و گرسنگی بکشیم می توانیم شادی کنیم

 می توانیم غمگین شویم میتوانیم دعوا کنیم.

 می توانیم در عروسی خواهر و برادرش لباس های خوبمان را بپوشیم و

فکر کنیم عروسی خواهر و برادر خودمان است. و اگر عزیزی از عزیزان

 دوستانمان مرد لباس سیاه بپوشیم و خودمان را صاحب عزا بدانیم.

 با دوستانمان میتوانیم قدم بزنیم می توانیم نصف شب زنگ بزنیم

  و بگوییم : پاشو بیا اینجا و اگر دوستمان پرسید چی شده؟

بگوییم :حرف نزن فقط بیا. و وقتی دوستمان بی هیچ حرفی آمد

 خیالمان راحت باشد که در این دنیا تنها نیستیم با دوستانمان

 می توانیم حرف نزنیم کاری نکنیم جایی نرویم و فقط از اینکه هستند

 خوشحال و خوشبخت باشیم



سروش صحت

+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر 1390ساعت 20:0  توسط سبا 

حکمت خلقت زن

وقتی می خوای یک کاری انجام بدی،
 
اول خوب فکر کن...
 
 بعد به حرف دلت گوش بده...
 
، بعد به خدا توکل کن...
 
و بعد اون کاری را انجام بده که زنت می گه...!!!
 
پ.ن:و این بود حکمت خلقت زن!
 
پ.ن۲:

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 17:48  توسط سبا 

خلقت زن

 

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.


فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا اين همه وقت صرف

 اين يکی می فرماييد ؟

خداوند پاسخ داد : دستور کار او را ديده ای ؟

او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد.


بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جايگزينی باشند.


بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند.


بايد دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد

 و وقتی از جايش بلند شد ناپديد شود.


بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشيده

گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.و شش جفت دست داشته باشد.

 

فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.

گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟

خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت

چشم هم داشته باشند.

-اين ترتيب، اين می شود يک الگوي متعارف برای آنها.

خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.

يک جفت برای وقتی که از بچه هايش می پرسد که چه کار می کنيد،

 از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.


يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!


و جفت سوم همين جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش

 نگاه کند،بتواند بدون کلام به او بگويد او را می فهمد و دوستش دارد.


فرشته سعی کرد جلوي خدا را بگيرد.

اين همه کار براي يک روز خيلی زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد .

خداوند فرمود : نمی شود !!


چيزی نمانده تا کار خلق اين مخلوقی را که اين همه به من نزديک است،

 تمام کنم.

از اين پس می تواند هنگام بيماری، خودش را درمان کند، يک خانواده

را با يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.

فرشته نزديک شد و به زن دست زد.

اما ای خداوند، او را خيلی نرم آفريدی .

بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمی توانی

 بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .

فرشته پرسيد : فکر هم می تواند بکند ؟

خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .

آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد.


ای وای، مثل اينکه اين نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در اين

يکی زيادی مواد مصرف کرده ايد.

خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نيست، اشک است.

فرشته پرسيد : اشک ديگر چيست ؟

خداوند گفت : اشک وسيله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد،

 نا اميدی، تنهايی، سوگ و غرورش.

فرشته متاثر شد.
شما نابغه‌ايد ای خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد،

چون زن ها واقعا" حيرت انگيزند.


زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير می کنند.


همواره بچه ها را به دندان می کشند.


سختی ها را بهتر تحمل می کنند.


بار زندگی را به دوش می کشند،


ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.


وقتی مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند.


وقتی می خواهند گريه کنند، آواز می خوانند.


وقتی خوشحالند گريه می کنند.


و وقتی عصبانی اند می خندند.


برای آنچه باور دارند می جنگند.


در مقابل بی عدالتی می ايستند.


وقتی مطمئن اند راه حل ديگری وجود دارد، نه نمی پذيرند.


بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.


براي همراهی يک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.


بدون قيد و شرط دوست می دارند.


وقتی بچه هايشان به موفقيتی دست پيدا می کنند گريه می کنند

و و قتی دوستانشان پاداش می گيرند، می خندند.


در مرگ يک دوست، دل شان می شکند.


در از دست دادن يکی از اعضای خانواده اندوهگين می شوند،


با اينحال وقتی می بينند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.


آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند

 چه قدر برایشان مهم هستيد


قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد


زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن

و بوسيدن می تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد


کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادی و اميد

به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند


زن ها چيزهای زيادی برای گفتن و برای بخشيدن دارند

خداوند گفت : اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد

فرشته پرسيد : چه عيبی ؟

خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند

                                                                            Erma Bombeck

پ.ن: با تشکر از ایاگو عزیز به خاطر تذکر به جایش! 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 1:55  توسط سبا  | 

دوست پسر

یه دوست پسر هم نداریم بهش بگیم مشروط شدم این ترم

 

 بگه عیب نداره عزیزم تو واسه من همیشه الف هستی

.........

یه دوست پسر هم نداریم بهمون پیشنهاد بیشرمانه بده

 

 حتی ماهم کلی کولی بازی در بیاریم

.........

یه دوست پسر هم نداریم بهمون قول شرف بده که صبح

 

 جمعه از خوابش میزنه و میریم بیرون

.........

یه دوست پسر هم نداریم به انداره مصرف یه هفته مون

 

از ماشینش دستمال کاغذی برداریم

.........

یه دوست پسر هم نداریم مجبورش کنیم اسم مارو رو

 

بازوش خالکوبی کنه

..........

 یه دوست پسر هم نداریم با وضع فجیع بریم بیرون همه

 

بگن تو چرا این شکلی شدی بگیم اونی که باید بپسنده پسندیده

............

یه دوست پسر هم نداریم قاصدک ببینیم بپریم روش

 

 بگیم وای ازش خبر آورده

............

یه دوست پسر هم نداریم از سربازی معاف باشه هر

 

روز بهش بگیم سربازی واسه تو لازم بود خیلی لوس بار اومدی

............

یه دوست پسر هم نداریم آکات بزنیم به خودمون

 

 بگه وای عزیزم بوی شَنِل میدی

............

  یه دوست پسر هم..................

 

پ.ن:یه دوست پسرم نداریم که...

 

پ.ن۲:یه دوست پسر هم نداریم واسمون هی شارژ بخره

 

و بگه فدات شم تو جون بخواه

 

نتیجه اخلاقی :  ندارد

 

 توجه توجه:دوستان اشتباه نشود ما بی اف نمی خواهیم!!!!!!

 

متن فوق جنبه شوخی داشت به خدا!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 0:40  توسط سبا  | 

حسن نامی....

 

حسن نامي وارد دهي شد و در مكاني كه اهالي ده جمع شده بودند

 نشست و بناي گريه گذاشت.

سبب گريه‌اش را پرسيدند، گفت: من مردغريبي هستم و شغلي ندارم

براي بدبختي خودم گريه مي‌كنم، مردم ده او را به شغل كشاورزي گرفتند.

شب ديگر ديدند همان مرد باز گريه مي‌كند، گفتند حسن آقا ديگر چه شده؟

 حالا كه شغل پيدا كردي،گفت: شما همه منزل و ماءوا مسكن داريد و

مي‌توانيد خوتان را از سرما و گرما حفظ كنيد ولي من غريبم و خانه ندارم

براي همين بدبختي گريه مي‌كنم.

بار ديگر اهالي ده همت كردن و برايش خانه‌اي تهيه كردند و وي را در آنجا جا دادند.

 ولي شب باز ديدند دارد گريه مي‌كند. وقتي علت را پرسيدند

گفت: هر كدام از شما‌ها همسري داريد ولي من تنها در ميان اطاقم مي‌خوابم.

مردم اين مشكل او را نيز حل كردند و دختري از دختران ده را به ازدواج او در آوردند.

ولي باز شب هنگام حسن آقا داشت گريه مي‌كرد. گفتند باز چي شده،

 گفت: همه شما سيد هستيد و من در ميان شما اجنبي هستم.

به دستور كدخدا شال سبزي به كمر او بستند تا شايد از صداي گريه او

 راحت شوندولي با كمال تعجب ديدند او شب باز گريه مي‌كند،

 وقتي علت را پرسيدند

 گفت: بر جد غريبم گريه مي‌كنم و به شما هيچ ربطي ندارد!!!

                                   

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 23:46  توسط سبا  | 

گل نیلوفر آبی

پشت پلک من می خوابی

می شی خورشیدی خصوصی

واسه ی خودم بتابی

آروم  آروم

بازی بازی

با دل تنگم می سازی؟

پ.ن: شعر فوق یکی از دست خط هایی که

 زیر میزشیشه ای کافه سپید و سیاه گذاشته بودن

پ.ن 2: با  احساس بخونید   

                                            

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 20:35  توسط سبا 

لبخند

 

دختر كوچكي هر روز پياده به مدرسه مي رفت و بر مي گشت .

با اينكه ها آن روز صبح هوا زياد خوب نبود و آسمان نيز ابري بود ،

دختر بچه طبق معمول هميشه ، پياده بسوي مدرسه راه افتاد.

بعد از ظهر كه شد ،‌ هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد

 و برق شديدي درگرفت.


 مادر كودك كه نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت

 از طوفان بترسد يا اينكه رعد و برق بلايي بر سر او بياورد ،

 تصميم گرفت كه با اتومبيل بدنبال دخترش برود .


با شنيدن صداي رعد و ديدن برقي كه آسمان را مانند خنجري دريد ،

با عجله سوار ماشينش شده و به طرف مدرسه دخترش حركت كرد.

اواسط راه ، ناگهان چشمش به دخترش افتاد كه مثل هميشه پياده

 به طرف منزل در حركت بود ،


ولي با هر برقي كه در آسمان زده ميشد ، او مي ايستاد ،

 به آسمان نگاه مي كرد و لبخند مي زد


و اين كار با هر دفعه رعد و برق تكرار مي شد.


زمانيكه مادر اتومبيل  خود را به كنار دخترك رساند ،

 شيشه پنجره را پايين كشيد و از او پرسيد :

" چكار مي كني ؟ چرا همينطور بين راه مي ايستي؟"


دخترك پاسخ داد،" من سعي مي كنم صورتم قشنگ بنظر بيايد،

چون خداوند دارد مرتب از من عكس مي گيرد."

 پی نوشت:بخند تا دنیا به روت بخنده

پی نوشت۲:اولین روز کاری بخیر گذشت خدا الباقیشو ختم به خیر کنه

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 16:43  توسط سبا  | 

پیشاپیش روحم شاد

۳  بار اومدم یه مطلبی و بنویسم

۲ بارش صفحه مانیتور پرید(اتفاقی که تاحالا نیفتاده بود)

  دفعه اخر هم اینترنت به طور کلی قطع شد

قسمت نیست

با اتفاقی که افتاده فکر کنم

 هیچ جور قسمت نیست که بنویسمش

پی نوشت: فال حافظ شکمو به یقین تبدیل کرد

بر نیامداز تمنای لبت کامم هنوز

                                           بر امیدجام لعلت دردی اشامم هنوز

پی نوشت:حتمآ تاحالا به این نتیجه رسیدید که من اپ نکنم سنگین ترم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 21:2  توسط سبا  |