تبليغاتX
سروستان سبا
 بیا به من نگاه کن

بیا به من نگاه کن

 

که اسمان پر ستاره ام به من که گاه صاف و گاه به زیر ابر پاره ام

 

بیا به من نگاه کن

 

که اب صاف رودخانه ام همیشه با شتاب می روم پر از صدا پر از ترانه ام

 

بیا به من نگاه کن

 

به من که می چکم از اسمان

 

به یاد غنچه و جوانه ها به روی خاک می شوم روان

 

بیا تو هم پر از ستاره باش پر از صدا پر از ترانه باش

 

ببار مثل من از اسمان به یاد غنچه و جوانه باش  

                                                                                                           افسانه شعبان نژاد

|+| نوشته شده توسط سبا در دوشنبه سیزدهم مهر 1388
 چگونه یک زن رو خوشحال کنیم ؟!

ا

برای خوشحال کردن یک زن........


يک مرد فقط نياز دارد که اين موارد باشد :



1. يک دوست



2. يک همدم



3. يک عاشق



4. يک برادر



5. يک پدر



6. يک استاد



7. يک سرآشپز



8. يک الکتريسين



9. يک نجار



10. يک لوله کش



11. يک مکانيک



12. يک متخصص چيدمان داخلي منزل



13. يک متخصص مد



14. يک متخصص علوم جنسي



15. يک متخصص بيماري هاي زنان



16. يک روانشناس



17. يک دافع آفات



18. يک روانپزشک



19. يک شفا دهنده



20. يک شنونده خوب



21.. يک سازمان دهنده



22. يک پدر خوب


23. خيلي تميز



24. دلسوز



25. ورزشکار



26. گرم



27. مواظب


28. شجاع



29. باهوش


30. بانمک



31. خلاق



32. مهربان


33. قوي



34. فهميده



35. بردبار



36. محتاط



37. بلند همت



38. با استعداد


39. پر جرأت



40. مصمم



41. صادق



42. قابل اعتماد



43. پر حرارت



بدون فراموش کردن :



44. تعريف کردن مرتب از او


45. عشق ورزيدن به خريد



46. درستکار بودن



47. بسيار پولدار بودن



48. تنش ايجاد نکردن براي او


49. نگاه نکردن به بقيه دختران



و در همان حال، شما بايد :



50. توجه زيادي به او بکنيد، و انتظار کمتري براي خود داشته باشيد



51. زمان زيادي به او بدهيد، مخصوصاً زمان براي خودش



52. اجازه رفتن به مکانهاي زيادي را به او بدهيد، هيچگاه نگران

نباشيد او کجا مي رود.



بسيار مهم است :



53. هيچگاه فراموش نکنيد :


* سالروز تولد


* سالروز ازدواج


* قرارهايي که او مي گذارد



چگونه يک مرد را خوشحال کنيم :



1. تنهاش بذاريد!!! 

                                                       

 

  
  
 

|+| نوشته شده توسط سبا در یکشنبه هشتم شهریور 1388
 ملانصرالدین

 

روزی یكی از همسایه‌ها خواست خر ملانصرالدین را امانت بگیرد. به همین خاطر به در خانه ملا رفت.

ملانصرالدین گفت: "خیلی معذرت می‌خواهم خر ما در خانه نیست". از بخت بد همان موقع خر بنا كرد به

 عرعر كردن. همسایه گفت: "شما كه فرمودید خرتان خانه نیست؛ اما صدای عرعرش دارد گوش فلك را كر

 می‌كند." ملا عصبانی شد و گفت: "عجب آدم كج خیال و دیرباوری هستی. حرف من ریش سفید را قبول

 نداری ولی عرعر خر را قبول داری."

 

روزی ملانصرالدین به دنبال جنازه‌ی یكی از ثروتمندان می‌رفت و با صدای بلند گریه می‌كرد. یكی به او

دالداری داد و گفت: "این مرحوم چه نسبتی با شما داشت؟" ملا جواب داد: "هیچ! علت گریه‌ی من هم

 همین است."

 

روزی ملانصرالدین ادعای كرامت كرد. گفتند "دلیلت چیست؟" گفت: "می‌توانم بگویم الساعه در ضمیر

شما چه می‌گذرد؟" گفتند: "اگر راست می‌گویی بگو." گفت: "همه‌ی شما در این فكر هستید كه آیا من

 می‌توانم ادعایم را ثابت كنم یا نه!"

 

روزی ملانصرالدین بدون دعوت رفت به مجلس جشنی. یكی گفت: "جناب ملا! شما كه دعوت نداشتی

 چرا آمدی؟" ملانصرالدین جواب داد: "اگر صاحب خانه تكلیف خودش را نمی‌داند. من وظیفه‌ی خودم را

می‌دانم و هیچ‌وقت از آن غافل نمی‌شوم."

                                                           

 

|+| نوشته شده توسط سبا در جمعه شانزدهم مرداد 1388
 سخنانی از دکتر شریعتی

     اگر روزي بشر گردي


    ز حال ما خبر گردي


   پشيمان مي شوي از قصه خلقت


   از اين بودن از اين بدعت


   خداوندا

 
   نمي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا


   چه دشوار است

 

  چه زجري مي کشد آنکس که انسان است

 
  و از احساس سرشار است ....

 

 

 

 می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند



ستایش کردم ، گفتند خرافات است



عاشق شدم ، گفتند دروغ است



گریستم ، گفتند بهانه است



خندیدم ، گفتند دیوانه است



دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم



              

اگه مثل گاو گنده باشی میدوشنت

 

اگه مثل خر قوی باشی بارت می کنند

 

 اگه مثل اسب دونده باشی سوارت می شوند

 

فقط از فهمیدن تو می ترسند.............

 

                            
|+| نوشته شده توسط سبا در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388
 بکن ......... نکن

 شش سال اوّل زندگي: • گريه نکن • شيطوني

نکن • دست تو دماغت نکن • تو شلوارت پي‌پي نکن •

مامانت رو اذيّت نکن • روي ديوار نقاشي نکن • انگشتت

رو تو پريز برق نکن • دمپايي بابا رو پات نکن • به 

خورشيد نگاه نکن • شبها تو جات جيش نکن • تو کمد

مامان فضولي نکن • با اون پسر بي‌تربيته بازي نکن •

اسباب‌بازي‌ها رو تو دهنت نکن • زير دامن شمسي

 خانوم رو نگاه نکن • دماغت رو تو لوله جاروبرقي نکن.

 

 


دوره دبستان: • موقع رفتن به مدرسه دير نکن • پات رو

 تو جاميزي نکن  ورقهاي دفترت رو پاره نکن • مدادت رو

 تو دهنت نکن • به دخترهاي مدرسه بغلي نگاه نکن •

تخته پاک‌کن رو خيس نکن • حياط مدرسه رو کثيف

نکن • با دخترهاي شمسي خانوم آمپول بازي نکن •

 دست تو کيف بغل دستيت نکن • تخته‌سياه رو

 خط‌خطي نکن • گچ رو پرت نکن • تو راهرو سرو صدا

نکن • تو کلاس پچ‌پچ نکن ATARI • بازي نکن

 

 . 
دوره راهنمايي: • ترقّه بازي نکن SEGA • بازي نکن •

جاهاي بدبد فيلمها رو نگاه نکن • موقع برگشتن از

مدرسه دير نکن • تو کوچه فوتبال بازي نکن  دست تو

جيبت نکن • با مامانت کل‌کل نکن • تو کلاس صحبت

نکن • بعد از ظهر سروصدا نکن • با دختر شمسي خانوم

 منچ بازي نکن • اتاقت رو شلوغ نکن • روي ميز بابات

 کتابهات رو ولو نکن • عکس لختي تماشا نکن • با

بچّه‌هاي بي‌ادب رفت و آمد نکن • جرّ و بحث نکن

 


دوره دبيرستان: • با کامپيوتر بازي نکن • تو حموم

معطّل نکن • تقلّب نکن • با دوستات موتورسواري نکن •

 عصرها دير نکن • با دختر شمسي خانوم صحبت نکن •

 با بابات دعوا نکن • تو کلاس معلّمتون رو مسخره نکن •

تو خيابون دنبال دخترها نکن • مردم‌آزاري نکن • نصف

 شب سرو صدا نکن • فيلم سوپر نگاه نکن • وقتت رو با

مجله تلف نکن • چشم‌چروني نکن.

 


دوره دانشگاه: • رشته‌اي رو که دوست داري انتخاب

 نکن • ?? ساعته چت نکن  سر کلاس درس غيبت

نکن • با دختر شمسي‌خانوم دل و قلوه ردّ و بدل نکن  

خيابون‌ها رو متر نکن • تو سياست دخالت نکن • با

دخترهاي مردم هر کاري دلت خواست نکن • شب براي

شام دير نکن • با مأمور پليس کل‌کل نکن • چراغ قرمز رو

 عشقي رد نکن • موبايلت رو Reject نکن • حذف

پزشکي نکن • آستين کوتاه تنت نکن • همه رو دودره

 نکن.

 


دوره سربازي: • موهات رو بلند نکن • روت رو زياد

نکن • از اوامر سرپيچي نکن • فرار نکن • با اسلحه

شوخي نکن • غيبت نکن • به آينده فکر نکن  درگيري

ايجاد نکن • به فرمانده بي‌احترامي نکن • غير از خدمت

 به هيچ چيز ديگري فکر نکن • با رئيس عقيدتي جرّ و

بحث نکن • اعتراض نکن • با دختر شمسي خانوم

نامه‌نگاري نکن • از تلف شدن وقتت ناله نکن • از

آشپزخونه دزدي نکن.


 


دوره شوهر بودن: • با زنت شوخي نکن • زنت رو با

دختر شمسي خانوم مقايسه نکن • به زنت خيانت

نکن • با دوستانت الواتي نکن • تو Orkut خودت رو

 Single معرفي نکن • به زنهاي ديگه نگاه نکن • موبايلت

 رو قايم نکن • از عکسهاي قبل از ازدواجت نگهداري 

نکن • پولت رو خرج دوستات نکن • رفتار دوران مجرّدي رو

 تکرار نکن • غير از زندگي مشترک به هيچ چيز فکر نکن

 ريسک نکن • بدون اجازه زنت هيچ کاري نکن.

 


دوره پدر بودن: • بچّه رو تنبيه نکن • به بچّه بي‌توجّهي

 نکن • بچّه‌ت رو با بچّه‌هاي ديگه مقايسه نکن • به بچّه

توهين نکن • بچّه رو از بازي منع نکن • بچّه‌ت رو به کتک

 زدن بچّه دختر شمسي خانوم تشويق نکن • با بچّه

 کل‌کل نکن • بچّه رو محدود نکن • بچّه رو از جنس

مخالف دور نکن • به مادر بچّه بي‌توجّهي نکن • بچّه رو

به هيچ چيز مجبور نکن • آزادي بچّه رو محدود نکن • به

حلال‌زاده بودن بچّه شک نکن • از خواستهاي بچّه

چشم‌پوشي نکن.

 


دوره پيري: • براي بچّه‌هات مزاحمت ايجاد نکن •

نوه‌هات رو لوس نکن  با پيرزن‌هاي ديگه معاشرت نکن •

 به خاطراتت فکر نکن • پولت رو خرج نکن  هوس

جووني نکن • غير از آخرتت به هيچ چيز فکر نکن • با

 زنت بي‌وفايي نکن  از رفتن به خانه سالمندان

احساس نارضايتي نکن • لباس شاد تنت نکن • به بيوه

 شدن دختر شمسي خانوم توجّه نکن • تو وصيتنامه،

 هيچکس رو فراموش نکن  از گذشته ناله نکن • به هر

کي رسيدي، نصيحت نکن • به آينده فکر نکن..

 


دوره پس از مرگ ! • حالا ديگه دوره نکن تموم شد!

 حالا هر غلطي دلت مي‌خواد بکن... • ...بکن • ... بکن •

 ... بکن • ... بکن • .... بکن • ... بکن • ... بکن • ...

بکن • ... بکن • ... بکن • ... بکن • .... بکن • ... بکن •

 

.... فقط خواهشا ًبا روح دختر شمسي خانوم کاري نکن

 

|+| نوشته شده توسط سبا در جمعه بیست و دوم خرداد 1388
 خریت
 حکايت کنند که در روزگاران قديم نره خری با ماچه خری نرد عشق می

باخت

  و داستان دلدادگی آنها نُقل محافل بود. نره خر در انديشه بود که زوجه ای

 مرغوب اختيار کند. سر انجام مادر خويش را مجبورکرد که به خواستگاری

 ماچه خر همسايه برود

.

 مادر که پاردُمش از گردش روزگارساييده شده بود به اوگفت : الاغ جان ،

برای

  ازدواج بايد مغز خر و دل شير داشت، می دانم که اولی را داری ولی از

 داشتن دومی بيم دارم.


 نره خر که از عطر يونجه زار و بوی دلدار سرمست بود، پاسخ داد : مادرجان

 به خود بيم راه مده ،هرچه خواهی از مرحوم پدر به ارث برده ام، ديگر نگران

 چه هستی ،اکنون آنچه می توانی در حق اين خرترين انجام بده که يار

 چشم   انتظار است و رقيب بسيار.



 سرانجام مادر با اکراه به خواستگاری رفت و پس از چندی به ميمنت و

 مبارکی خطبه عقد جاری شد و زندگی سرشار از خريت آنها آغاز گرديد و

 اينک ادامه ماجرا...

 

 

چون که شد صيغه عاقد جاری                    هر دو گشتند خر يک گاری


بعد آن وصلت خوب و خَرَکی                       هردو خوشحال وليکن اَلَکی


هر دو خرکيف ازين وصلت پاک                    روز وشب غلت زنان در دل خاک


نرّه خر بود پی ماچۀ خويش                        آخورش چال ، علف اندر پيش


ماچه خر با ادب و طنّازی                            داشت می داد خرک را بازی


بُرد سم های جلو را به فراز                        پوزه چرخاند به صد عشوه و ناز

 


گفت به به چه خر رعنايی                          مُردم از بی کَسی و تنهايی


يک طويله خری ای شوهر من                     تو کجا بوده ای ای دلبر من


بين خرها نبود عين تو خر                            آمدی نزد خودم بی سر خر


نه بود مادر تو در بر من                               نه بود خواهر تو سرخر من


چون جدا گشتی از آن جمع خران                 کور شد چشم همه ماچه خران


بعد ازين در چمن و سبزه و باغ                     نيست غير از من و تو هيچ الاغ

 


يونجه زاريست در اين دشت بغل                   ببر آنجا تو مرا ماه عسل


زود می پوش کنون پالون نو                          پُر بکن توبره از يونجه و جو


باز شد نيش خر از خوشحالی                      گفت به به چه قشنگ و عالی


عرعری کرد به آواز بلند                                هردو از فرط خريّت خرسند


ماچه خر بود پر از باد غرور                            که عجب نره خری کرده به تور


بعد ماه عسل و گشت و گذار                        نره خر گشت روان در پی کار


شغل او کارگر خرّاطی                                  گاه می رفت پی الواطی

 


نره خر چون خرش از پل رد شد                     با زن خويش شديداً بد شد


عرعر و جفتک او گشت فزون                         دل آن ماچه نگو، کاسۀ خون


ماچه خر گشت، بسی دل نگران                    چه کند با ستم نرّه خران


مادرش گفت کنون در خطری                         زود آور به سرش کره خری


ميخ خود گر تو نکوبی عقبی                         مگر از بيخ تو جانا عربی


ماچه خر حرف ننه باور کرد                             پالون تاپ لِسَش دربر کرد

 


دلبری کرد به صد مکر و فسون                    ماچه خر ليلی و شوهر مجنون


بعد چندی شکمش باد نمود                          از بد حادثه فرياد نمود


گشت آبستن و زاييد خری                             شد اضافه به جهان کره خری


نره خر ديد که افتاده به دام                            جفتک خويش بيافزود مدام


ماچه خر داد ز کف صبر و شکيب                      در طويله تک و تنها و غريب

 


يک طرف کره خری در آغوش                          بار يک نره خری هم بر دوش


گشت بيچاره، چو اين کاره نبود                        جز طلاق از خرنر چاره نبود


کرد افسارو طنابش پاره                                    شد جدا ماچه خر بيچاره


تازه فهميد که آزادی چيست                      درجهان خرمی و شادی چيست


ديگر او خر نشود بيهوده                                   تازه او گشته کمی آسود

ه
هرکه يک بار شود خر، کافيست                    بيش از آن احمقی و علافيست


مغز خر خورده هرآنکس که دوبار                       با خری باز نهد قول و قرار


گفتم اين قصه که خرهای جوان                        پند گيرند ز ما کهنه خران


|+| نوشته شده توسط سبا در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388
 قوانين طلائي همسرداري

قوانين طلائي همسرداري (براي مردان ‎):

قانون اول: بايد زني داشته باشيد كه در كارهاي خانه مثل آشپزي،
 
 تميزكاري،

گردگيري و ... خوب باشد ‎.

قانون دوم: بايد زني داشته باشيد كه موجبات سرگرمي و خنده و شادي
 
شما را   فراهم نمايد ‎.

قانون سوم: بايد زني داشته باشيد مورد اعتماد و اطمينان و راستگو‎ .

قانون چهارم: بايد زني داشته باشيد كه از بودن با او لذت ببريد و باعث

آرامش خاطر شما باشد‎ .

قانون پنجم: خيلي خيلي اهميت دارد كه اين چهار زن از وجود يكديگر بي
 
خبر باشند ‎!!!

|+| نوشته شده توسط سبا در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388  |
 نمی خواهم بمیرم
                                          

نميخواهم بميرم ، با كه بايد گفت ؟

كجا بايد صدا سر داد ؟

در زير كدامين آسمان ،

روي كدامين كوه ؟

 

اگر زشت و اگر زيبا

اگر دون و اگر والا

من اين دنياي فاني را

هزاران بار از آن دنياي باقي دوست تر دارم .

 

مراد از زنده ماندن ، امتداد خورد و خوابم نيست

توان ديدن دنياي ره گم كرده در رنج و عذابم نيست

هواي همنشيني با گل و ساز و شرابم نيست

 

جهان بيمار و رنجور است.

دو روزي را كه بر بالين اين بيمار بايد زيست

اگر دردي زجانش برندارم ناجوانمردي ست .

 

نميخواهم بميرم تا محبت را به انسان ها بياموزم

بمانم تا عدالت را بر افرازم ، بيفروزم

 

خرد را ، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم

به پيش پاي فرداهاي بهتر گل برافشانم

چه فردايي ، چه دنيايي !

جهان سرشار از عشق و گل و موسيقي و نور است ........

 

نميخواهم بميرم ، اي خدا !

اي آسمان!

اي شب !

نمي خواهم

نمي خواهم

مگر زور است ؟

 

فريدون مشيري

 

|+| نوشته شده توسط سبا در چهارشنبه هفتم اسفند 1387  |
 زن از دیدگاه دکتر شریعتی

 

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند ...

 

ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر ...

 

مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ...

 

براي ازدواجش  در هر سني اجازه لازم است ولی تو هر زماني بخواهي به لطف

قانونگذار مي تواني ازدواج كني ...

 

در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...

 

او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...

 

او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني ...

 

او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ...

 

او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ...

 

او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ...

 

و هر روز او متولد ميشود؛  عاشق مي شود؛ مادر مي شود؛ پير مي شود و

ميميرد ...

 

و قرن هاست كه او عشق مي كارد و كينه درو مي كند چرا كه در چين و شيارهاي

صورت مردش به جاي گذشت زمان جواني بربادرفته اش را مي بيند و در قدم هاي

لرزان مردش، گام هاي شتابزده جواني براي رفتن و درد هاي منقطع قلب مرد 

سينه اي را به ياد مي آورد كه تهي از دل بوده و پيري مرد رفتن و فقط رفتن را در

دل او زنده مي كند ...

 

و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود در قلب مالامال از درد ... و اين، رنج

است

|+| نوشته شده توسط سبا در سه شنبه هفدهم دی 1387
 طنز
بالاخره دكتر وارد شد ، با نگاهي خسته ، ناراحت و جدي .

دكتر در حالي كه قيافه نگراني به خودش گرفته بود

 
گفت :'متاسفم كه بايد حامل خبر بدي براتون باشم ,

 
تنها اميدي كه در حال حاضر براي عزيزتون باقي مونده، پيوند

 مغزه .'

'اين عمل ، كاملا در مرحله أزمايش ، ريسكي و خطرناكه


ولي در عين حال راه ديگه اي هم وجود نداره


بيمه كل هزينه عمل را پرداخت ميكنه ولي هز ينه مغز رو خودتون

بايد پرداخت كنين .'



اعضا خانواده در سكوت مطلق به گفته هاي دكتر گوش مي كردن ,


 بعد از مدتي بالاخره يكيشون پرسيد :' خب , قيمت يه مغز چنده؟';



دكتر بلافاصله جواب داد :'5000$ براي مغز يك مرد و 200$ براي

مغز يك زن .'



موقعيت نا جوري بود , أقايون داخل اتاق سعي مي كردن نخندند و

نگاهشون با خانمهاي داخل اتاق تلاقي نكنه , بعضي ها هم با

 خودشون پوز خند مي زدند !



بالاخره يكي طاقت نياورد و سوالي كه پرسيدنش آرزوي همه بود از

 دهنش پريد كه :


 'چرا مغز آقايون گرونتره ؟ '



دكتر با معصوميت بچگانه اي براي حضار داخل اتاق توضيح داد كه :

 
' اين قيمت استاندارد مغزه !


ولی مغز خانمها چون استفاده ميشه، خب دست دومه وطبيعتا

ارزونتر !! .

                                   

|+| نوشته شده توسط سبا در دوشنبه بیستم آبان 1387  |
 
 
بالا